مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

178

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

قيمت كنيزك همىافزودند تا اينكه بنهصد و پنجاه دينار رسانيدند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و هفتاد و يكم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، بازرگانان ، قيمت كنيزك همىافزودند تا قيمت او بنهصد و پنجاه دينار رسيد . در آن هنگام ، دلال رو بعجمى كرده ، گفت : كنيزك ترا قيمة بنهصد و پنجاه دينار رسيد . آيا راضى هستى كه صيغه بخوانيم ؟ عجمى جواب داد : كنيز ، خود راضى هست يا نه ؟ كه من رضاى خاطر او همىخواهم . از آنكه درين سفر ، مرا رنجورى ، روى و او در خدمت من فرونگذاشت . من نيز سوگند ياد كردم كه او را نفروشم مگر به كسى كه او خود بخواهد . تو با او مشورت كن . اگر بگويد راضيم ، به فروش و گرنه مفروش . در آن هنگام دلال پيش رفته ، با كنيزك گفت : اى خاتون خوبرويان ، بدان كه خواجهء تو بيع ترا به تو واگذارده و اكنون ترا قيمت بنهصد و پنجاه دينار رسيد . آيا اجازت ميدهى كه ترا بدين قيمة بفروشم ؟ كنيزك جواب داد : مشترى بر من بنماى . دلال ، يكى از بازرگانان كه مردى بود سالخورده بر وى بنمود . كنيزك ساعتى بر آن شيخ نظاره كرده ، با دلال گفت : مگر تو كم‌خردى و يا ديوانه ؟ دلال جواب داد : اين سخن از بهر چه گفتى ؟ كنيزك گفت : چگونه روا ميدارى كه چون منى را بچنين سالخوردهء بفروشى ؟ كه در صفت چنين مرد ، شاعر گفته : اى آن‌كه به روى طالع تو * شب جلوه‌گرى كند زحل را پيرك شدهء كه بر در تو * سنگ آيد از آمدن اجل را چون شيخ بازرگانان از كنيزك ، اين هجاى زشت بشنيد ، در خشم شد و با دلال گفت : اى پليدك ، ترا كارى نبود مگر اينكه مرا بشرى كردن كنيزك شومى بخوانى كه او مرا در ميان بازرگانان هجا گويد . آنگاه دلال روى بكنيزك كرده ،